X
تبلیغات
بازی تراوین
به مناسبت چهلمین روز درگذشت مرحوم حاج عباس نصر(غریبه آشنا)
شعری ازغریبه آشنا در وصف نصرآباد

                                                    به نام حیّ ودود
با درود وسلام به مدیر محترم وبلاگ : باتشکروسپاس فراوان ازقراردادن دل نوشته ی یک نصرآبادی(به قول آنجناب )درصفحه ی اول وبلاگتان ٬ ضمن گشت وگذار بیشتر در بوستان وب نظرم به گفته ی مدیر محترم جلب که از شاعران ونویسندگان درخواست سروده ای یا متنی درباره ی نصرآباد نموده بودید . که الحق به جا و دینی برگردن آنان میباشد لذا دراین مقوله هرچند کـــــه شاعر نیستم تصمیم گرفتم دوبیت شعری که درابتدای دل نوشته آمده بود بصورت سروده ای دروصف حال نصرآبادتبدیل که ذیلا انشاء میگردد : انشاالله گلستان وب پرگل ؛ باغبان آن مانا  ودر پرورش گلستان موفق واافکار سبز آن همیشه سبز باشد. ارادتمند غریبه آشنا  
مرغک دل کشد مرا سوی دیار نصرآباد
تاکه کند دمی نظر نقش ونگار نصرآباد
غصه ز دل برون کندخطه ی  زرنگار او 
بوی بهشت می دهد فصل بهار نصرآباد
سبز بهار چون رسد مردم شکر گوی آن
نزد خدای مهربان شکرگزار نصرآباد
چونکه شکوفه سر زند به روی شاخه ی درخت
از نفس باد بهارِ مشک بار نصرآباد
کی برود برون ز دل گردو غبار دل کشش
ریشه دوانده در بدن گردو غبار نصرآباد
سر که زند آفتاب   گر نظری به آن کنی
در بر تیغ نور آن   کوه وقار نصرآباد
هرکه کند مهاجرت سوی دیار دیگری
نیست شود قرار او ز بی قرار نصرآباد
گر که ز دشت بگذری   تکیه کلام می شود
وه که چه با صفا بود   گشت و گذار نصرآباد 
همت مردانه نگر بوتـــه ی انگور سبز
به گوش دختر کویر گوشوار نصرآباد
آب اگر شد قلیل  باز به لطف ایزدی
هست روان به دشت آن  آب مدار نصرآباد
این ده خوب وباصفا هست بری ز سر صدا
هم ز کثیفی هوا   لیل ونهار نصرآباد
برق زند چو اختران  مزرع هندوانه ها
چل زره : باد زی یه : پی ریگ حصار نصرآباد
از دل آن کویر اگر یک نظری به آن کنی
سر به فلک همی زند بید وچنار نصرآباد
چون که مکانیزه شده شخم زدن به باغ ودشت
نیست شده زبعد آن یوغ و میار نصرآباد
مردم دین مدارآن جمله زمرد وهم ز زن
پیرو دین احمدی خرد و کبار نصرآباد
در ره حفظ از وطن برات و اصغر و عباس
هر سه شهید انقلاب : افتخار نصرآباد
در صف دانش و ادب درهمه ی علوم روز
پیر و جوان ز مرد وزن چه بیشمار نصرآباد
خواهش این مدیر وب هست زشاعران ده
یک غزلی  چکامه ای  وصف قرار نصرآباد
خامه که هم سخن شده باسخن مدیر ٬ گفت:
نیست سروده ای درآن ز اقتدار نصرآباد
نصر ٬ همان کسی که کرده بنا چنین دهی
رحمت حق بود برآن پایه گذار نصرآباد
اگر طویل شد سخن ٬باز میسرم نشد
تا که کنم شرح وبیان یک ز هزار نصرآباد
گفت (غریبه آشنا)ختم کلام این بود
مرغک دل کشد مرا سوی دیار نصرآباد 
1- چل زره ٬ بادزی یه ٬ پی ریگ حصار : مزرعه هندوانه ی دیم
2- یوغ و میار : وسیله ی شخم زنی
3-برات سخاوت نیا ٬ اضغر نصرآبادی ٬ عباس نصرآبادی : شهدای گرانقدر نصرآباد

مادددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددرررررررر

چلچراغ محبت
مادر، صفا و صمیمیت و صداقت، گلابِ گلبرگ های وجود توست. عشق و ایمان در پیشانی بلند تو، موج می زند. چشمانت چلچراغ محبت است. چشمه های مهربانی از چشم های تو سرچشمه گرفته است. 
لب هایت پیام آور شادترین، لبخندها و نگاه مهر آشنایت، زلالِ دل نوازترین عاطفه هاست. قلب تو، رود همیشه جاری عشق است. از سایه مهربان دست هایت گل مهر می روید. نسیم، چهره بر گام های تو می ساید. مادر، روزت مبارک باد.

قطعه فیلمی از هیئت در روز شهادت حضرت زهرا(س)-1393/1/14 نصرآباد

برای دریافت کلیک نمایید

بهار فاطمی در نصرآباد

دیروز صبح نصرآباد حال و هوای دیگری داشت گویی دوباره روز عاشورا بود.پیراهن های مشکی،زنجیر،طبل و بیرق عزا ،همه، ارادت نصرآبادی ها به حضرت فاطمه(س) را نشان می داد. جای همه عزیزانی که نبودند خالی.انشا الله سال آینده با حضور همه نصرآبادی ها فاطمیه را عاشورایی برگزار کنیم.

جشن تولد 5 سالگی وبلاگ نصرآباد

 سلام همولایتیها،دوستان گل و مهربان و با وفا و همراهان همیشگی

  و امشب درست 4سال از زمان تولد وبلاگ نصرآباد عزیز می‏‌گذرد . شامگاه 15اسفندماه 88. ..! و از فردا پنجمین بهار زندگیشو شروع میکنه . نمی‏‌دانم چرا یک‏‌دفعه تصمیم گرفتم که روزانه‏‌های وطنم را بنویسم، ولی هرچه بود نیاز شدیدی بود که نمی‏‌توانستم جلویش را بگیرم... این بود که «روزانه‌‏های نگین فرهنگی سبزوار» متولد شد و کامنت‏‌های شما ذره ذره در رگ‏‌هایش تزریق شد و به آن جان بخشید.

     به آرشیو که نگاه می‏‌کنم کلی خاطره برایم زنده می‏‌شود؛ از تمام لحظات و احساساتی که ثبت شد....

و خدای مهربان را شاکرم که توانسته باشم در این محیط مجازی گوشه ای از عظمت نصرآباد را به نمایش گذاشته باشم. و در حد توانم آنرا به روز کرده باشم و همولایتیهای عزیزم را در جریان اخبار روستا قرار داده باشم.

و اکنون نصرآباد عزیز با 2 وبلاگ در فضای مجازی فعالیت میکنه. واز این جهت خوشحالیم که کمتر شرمنده دوستانمان می شویم .

دوستدار شما عباس

حضور یک نصرآبادی در نمایشگاه تخصصی صنعت ساختمانی

بی شک نصرآبادی ها را در سطح شهر سبزوار علاوه بر افراد تحصیلکرده ، به عنوان معماران و بنایان چیره دست ساختمان نیز می شناسند.اما اکنون جوانی با تحصیلات دانشگاهی و آکادمیک و با علم روز پای در این عرصه نهاده است که پیشرفت های زیادی نیز کسب نموده است."محمد علی نصرآبادی"مدیر شرکت ساختمانی خط و طرح بیهق که پروژه های زیادی را نیز در سطح شهرستان به انجام رسانیده است این روزها در نمایشگاه صنعت ساختمان شرکت کرده است از همه عزیزان دعوت می نمایم با بازدید از این نمایشگاه و غرفه ایشان سبب دلگرمی و پشت کار بیشتر وی وهمه جوانان موفق نصرآباد گردید.محل نمایشگاه سالن میلاد واقع در 3 راه امداد جنب دانشکده فنی و مهندسی عیرانتفاعی بیهق

سروده ای از مجید نصرآبادی درباره نصرآباد
روستای نصرآباد امروزه جزو شهرستان خوشاب و تا اندک زمانی پیش از توابع سبزوار، امروزه همچون بسیاری از روستاهای دیگر مهاجرت مردمانش را و به خصوص نسل جوانش را به چشم دیده و جمعیتش به مرور کاهش یافته است.به همین میزان نیز از شور و نشاط ویژه روستایی اش کاسته شده و جنب و جوش و هیجانی که بسیاری هنوز با خاطراتش تسکین پیدا می کنند دیگر کمتر یافت می شود. این شعر نیز در همان حال و هوا سروده شده است وخالی از غلو شاعرانه نیست. اوضاع هر چند به تاریکی فضای این شعر نیست اما بی تردید عاری از واقعیت نیز نمی باشد.

روزگاری که ابر خم می شد روی بخت بلند گندمزار
غنچه در چشم مرد گل می داد، روی بر دشت، پشت بر دیوار

موج بر پشت آرزو می زد بارشِ تندِ اشتیاقی نو
سال خوبی شده است شکر خدا! خرمنی پر ز گندم و از جو

مادری با عصای پیری خود، توی گهواره اش سخن می گفت:
« پسرم چشم کار بر راه است، توی گهواره چند باید خفت؟

دشت، آغوش کوشش اش باز است، قد بکش در کنار مادر ِکار
زندگی با تلاش همراه است، پای در راه زندگی بگذار»

دختری تار گیسوانش عشق، چشم بر تار و پود قالی داشت
توی قلبش امید می بارید، روی قالی درخت و گل می کاشت

به امیدی که دم دمای غروب، پای در آب چشمه بگذارد
و به امیّد دیدن عشقش، آهوی تشنه خیز بردارد

نقش در نقش فرش می انداخت، نقشی از مرد آرزوهایش
اشک رازی همیشه مخفی بود زیر  حجمی ز تار مو هایش

***********
حال اما نشانه ای هم نیست از نفس های گرم این مردم
خارها ساکنان این دشت اند، غربت سخت خوشه ی گندم

بخت از خاطرات این مردم مدتی هست  سخت برگشته است
زادگاهی که دوستش داریم دور از ما غریب افتاده است

خانه هایش بدون زندگی اند، کوچه هایش رها شده در باد
هیچ کس توی کوچه هایش نیست، پر ز خالی شده است نصرآباد

دشت هایش بدون سر سبزی، باغ هایش بدون میوه و بار
زخم این روستا عمیق شده است، دست از قلب زخمی اش بردار
هندوانه دیم نصرآباد

با سلام و عرض ادب خدمت دوستان  

فک میکنم عکسا خودشون بیانگر همه چیز هستند. پس عکسارو بیخیال میشم و چند تا روایت از هندوانه دیم میگم 

1-بابابزرگم(حاج قاسم) که خدا رحمتش کنه همیشه میگفت هندوانه دیم اگه بخوری تا 7 سال آفت نمیکنی 

2- میگفت هندونه دیمو باید 7 بار تهشو برندی بعد بتی به همسیت(یعنی اینقد خاصیت داره که بعد از چندین بار  هم نباید دور انداخت) 

3- میگن لقمان حکیم که برای طبابت به تمام نقاط دنیا سفر میکرد . یه روز گذرش به نصرآباد افتاد. وقتی به سرآب رسید، پسرش با دیدن پوستهای هندوانه دیم گفت : تو این روستا هیچ مریضی پیدا نمیشه ، پس به راه افتادن به سمت یحیی آباد به سر خرمنها که رسیدن پدرش گفت :برگردید بریم نصرآباد هم یه سر بزنیم چون درسته با وجود هندوانه دیم اینجا نباید کسی مریض شه، اما کسایی هم هستند که وقتی هندوانه رو میخورن تخمه هاشم همونجا تر میشکنن و این خودش باعث دل درد میشه(البته این افسانه رو بابام میگفت تا ما تخمه ها رو نشکنیم)

 

    

چل زره

    

چل زره

  

اینم قدرت خدا(تو عکس پائین اندازه بوتشو ببینید)

   

  

خدائیش...................................