X
تبلیغات
رایتل
لحظات آخر شهادت
با سلام خدمت شما و مادر محترم برادر شهیدم عباس
نمی دانم چه بگویم، نحوه شهادت برادر بزرگترم عباس ........

خیلی غم انگیز بود امیدوارم مادر دلسوخته اش را بیش از این نسوزانم. وقتی نامه خانواده اش در جزیره مجنون به دستش رسید و از بیماری پدرش با خبر گردید خیلی نگران شد لذا قرار بر این شد که همان شب با آمدن قایق حمل آذوقه و تدارکات به عقب انتقال یابد، اما نکته قابل توجه این بود که چون کم بود نیرو داشتیم این مرد ایثار و رحمت الهی پِشنهاد داد قبل از رفتنش اولین پاسبخشی به او واگذار شود تا پس از رفتنش برای چیدن نیروها در سنگرهای نگهبانی و سرزدن از آنها در آن شب به مشکلی بر نخوریم. این پیشنهاد پذیرفته شد، بعد از غروب آفتاب گفت داداش (عادتش بر این بود که حقیر را که کوچکتر از او بودم و فرمانده دسته او، با لحن مهربان و لهجه دوست داشتنیش[تلفیقی از تهرانی و سبزواری] داداش صدا می کرد) پس من می روم نگهبان ها را به سنگرهایشان راهنمایی کنم. هنوز زمانی از رفتن او نگذشته بود که تلفن صحرایی زنگ زد که عده ای از نگهبان ها بر اثر انفجار خمپاره 60 زخمی شده اند. فوراً خودمان را به آخرین قسمت خاکریز که معروف به کاسه مرگ بود رساندیم. در تاریکی مطلق شب، نگهبانان را از صداهایشان شناسایی کردیم و و برای درمان به سنگر امدادگر انتقال دادیم بعد سراغ عباس را گرفتیم که آنها گفتند در حال صحبت با ما بوده که خمپاره اصابت کرده است بنابراین سریع خودمان را به آنجا رساندیم و بعد از مدتی جستجو در تاریکی متوجه شدیم پیکر مطهرش در کف کانال آرام گرفته و با ترکشی در همان لحظه اول به شهادت رسیده است و ما ماندیم مهربانیهای او و نگرانی برای پدر بیمارش. خداوند در این ایام محرم به این مادر عزیز صبر جمیل و اجر جزیل عنایت کند.
خاک پای شهدا و ارادتمند شما
گلمکانی

مشهد 23/ 9/ 89